عشق یعنی بودن تو
عشق یعنی نام تو
عشق یعنی گل ِ هستی
عشق یعنی دلتنگی من
عشق یعنی وجود تو برای من
عشق یعنی تو یعنی من
عشق یعنی خود ما
عشق یعنی بودن در کنار تو
عشق یعنی لحظه بوسه
عشق یعنی لعل شیرین لب
عشق یعنی تنهایی شب
عشق یعنی فاصله من و تو
عشق یعنی تاریکی شب
عشق یعنی احساس من به تو، تو به من
عشق یعنی سربکش جام لحظه را
عشق یعنی بنوش جرعه ای از خدا
عشق یعنی جان فدا کن در راه او
عشق یعنی زندگی در راه تو
عشق یعنی ، زیستن ، بودن و بس
عشق یعنی امتحان ایزد از ما
عشق یعنی پر پر شدن مریم جلوی چشم من
عشق یعنی سکوت من
عشق یعنی با زبان بسته اعتراف
عسق یعنی گناه من
عشق یعنی عذاب تو
عشق یعنی دنیای خاطرات من
عشق یعنی جنون من
عشق یعنی رفتن تو
عشق یعنی تنهایی هر دوی ما
عشق یعنی نبودن تو
عشق یعنی غم تو
عشق یعنی مرگ لحظه
عشق یعنی در آخر فنا
امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم
امشب هوا باراني است و من؛
نه من امشب مي گريم
شايد دل گرفته ام، همچو ابر باراني گشايشي از گريه شبانه بگيرد
اما نه تو حتماً مي فهمي
فردا كه ببينمت
صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد
و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد . . .
این را خوب میدانم
به خوبی خوب رویانی همچون تو
به خوبی تلخی زندگی میدانم
به خوبی هدف تو
به خوبی عشقی که از نگاهت پر میکشد
به خوبی آرزوهای محال
به خوبی قلبی که میان جرز دیوار جا گذاشتم
به خوبی گذر زمان
به خوبی معبود میدانم
خوب میدانم
تو را دوست دارم ...
از سنگ ها و فلز ها دور و به عشق نزدیک میشوم ، کمی به درختان فکر میکنم و به پرنده هایی که بال
هایشان گاهی بالاتر از آسمان میرود .
وقتی همه گیاهان خوابیده اند خودم را در شاد ترین شبنم تماشا میکنم و به یاد تو می افتم که روزی دستانم را
گرفتی و مرا به بلند ترین قله عشق بردی .
باور کن دلم میخواهد تا صبح قیامت روبرویت بنشینم و با تو حرف بزنم ، حرف هایی تازه تر از بهار ،
حرف هایی از جنس دل های بیقرار ، حرف هایی که هیچ پنجره ای ندیده باشد .
از کوچه های بن بست و در های پست فاصله میگیرم و به تو نزدیکمیشوم . کمی به ابر ها فکر میکنم که همیشه
دست هایشان پر از باران است وبه عطری که از ملکوت جاریست .
آیا درآسمان ها کسی مرا میشناسد ؟
آیا می توانم همراه تو در باغ های فرشتگان قدم بزنم ؟
آیا اجازه خواهم داشت هر وقت که دلم میخواست در وصف تو شعر بگویم؟
از خودم و سنگ ها فاصله میگیرم و بی آنکه خبری دریا فکر میکنم، اسم تو را رو پیشانی ساحل مینویسم ...
یلدا
نیمدانم چرا . شاید به خاطر یک بغل خاطره ای که از تودارم شاید دلم میخواهد قاضی دادگاه دل ما ما دریا
باشد به همین خاطر ساحل را انتخاب کردم
جایی که لطیف ترین احساسم را به دریا بسپارم تا شاید دیگر نبینمش
تا شاید بقدری زیبا نام تو را به دل خود ببرد که درد پاک شدنش را از لوح وجودم احساس نکنم تا شاید
در خلوت این ساحل دریای دلت نیز بگریم
تا کس نبیند که با تو چه کردم به خود باز میگردم به نزذ فلزات به نزد سنگها تا بلکه تو را بیابم به این امید که
کابوسی بیش نباشد سفربه ساحل قضاوت
اما دیگر دیر شده ای کاش شکایتم را به نزد دلم میبردم تا نتواند علیه تو حکمی دهد. باز میگردم به کوچه های
بن بست و کوچه های پست تا بلکه از تو خاطره ای زنده کنم .
ای کاش ای کاسش . . .
به نزذ شبنم بازمیگردم تا دوباره تو را ببینم . . .
و از عشق دور میشوم . . .
فرشید
وقتی آمدی درهای قلبم رابه رویت گشودم و همچون کودکی بی ریا و تزویر
با آغوشی باز پذیرایت شدم . تو قدم به دنیایم گذاشتی ، امابا سنگدلی شاخه
های درخت زندگیم را شکستی ، بی آنکه حتی از نگاه باغبان شرم کنی .
یلدا
نام تو را آورده ام دارم عبادت میکنم
درد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم
دستت به دست دیگریست دیگر گذشت
کار من
اما نمیدانم چرا دارم حسادت میکنم
من عاشق عشق تو ام تومبتلای دیگری
دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم
تو التماسم میکنی جوری فراموشت کنم
با التماس اما تورا به خانه دعوت میکنم
گفتی محبت کن برو
باشد خداحافظ
رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم
نه میشه باورت کنم ٫ نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی ٫ نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی ٫ نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی ٫ نه میتونم رهات کنم
نه میتونه توخلوتش ٫ دلم صدا کنه تورو
نه میتونم بگم بمون ٫ نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطر تو ٫ نپیچه توی لحظه هام
قصمه مو از کجا بگم ٫ که پا نگیری تو صدام
چه جوری از تو بگذرم ٫ تویی که معنی منی
تویی که از منی اگر ٫ به ریشه تیشه میزنی
نه ساده ای ٫ نه خط خطی ٫ نه دشمنی ٫ نه همنفس
نه با تو جای موندنه ٫ نه مونده راه پیش و پس
نه میشه با تو باشم و ٫ اسیر دست غم نشم
فقط میخوام با خواستنت ٫ تا هستم از تو کم نشم

