تبليغاتX
. . . تمام حرف های من . . .

. . . تمام حرف های من . . .

!..::×زندگی شوق رسیدن به همان فرداییست ک نخواهد آمد×::..!
روزی رووزگاری شاید + ساده بگم...

هرچی صداش میکنم انگار نمیشنوه! نه اینکه نخواد بشنوه انگار یکی این وسط مانع شده! هر کاری میکنم فایده ای نداره داره ذره ذره ، قدم به قدم از من دور میشه . وقتی تو چشماش زل میزنم...

یه لبخند ملیح روی لباش داره ، انگار خودش از قبل همه چیز رو میدونه ولی به روم نمیاره . باور کن دلم میخواد بهش بگم به خدا جز تو حرف هام رو نمیتونم به کسی بگم...

این روزا هم که همه به بهانه کنکور میگن مزاحمت نمیشیم آخه میدونیم داری درس میخونی! دیگه خبر ندارن که بابا به خدا ...

به کسی جز شایان هم که نمیشه زنگ زد (نیس مثلا غیر از اون یه چند میلیونی دوستو رفیق دارم...)

وای خدای جون چی کار کنم از دست این همه کلمه ، آره ، تقصیر خودم ، اینقدر کاغذ بازی نکردم که این کلمه ها هم دارن کار میدن دستم .

بازم دارم سعی خودم رو میکنم . ولی توفیقی که نداره هیچ! انگار که بازم دارم توی باتلاق وجود خودم فرو میرم . همون باتلاقی که خیلی وقت بود ذوق میکردم ازش خارج شدم و عبور کردم ولی ای دل غافل...

یکشنبه یکی داره از مرز دلهای عالم برمیگرده . از همونجایی که میگن هر کی اونجا کفش هاش رو گم کنه خیلی زود باز هم برمیگرده. همون جایی که مرزی بین تو وخود خودش وجود نداره ، همون جایی که اگر از اینجا دلت پر بکشه پیشش دیگه کارت تمومه (البته اگر دستت بهش برسه این بعد قضیه عوض میشه ها). همون جایی که اگر لحظه ای از عمرت باقی مونده باشه حاضری بدیش تا خودتو برسونی بهش ...

عصری داشتم آرشیو گزارش های تصویری ابهر- نیوز رو نگاه میکردم :

گزارش تصویری از مکه مکرمه و مدینه منوره ، ماه شعبان...

دین ! دین! پرواز جده - تهران تا لحظاتی دیگر بر زمین خواهد نشست ...

هر چی میرم دنبالش مثل اینکه دارم در جا میزنم اصلا فایده ای نداره هر چی که قدم بیشتر برمیدارم اون دورتر میشه و منم به عقب تر رانده میشم

نه جدی جدی امشب این فکر لعنتی بیخیال ما نمیشه . خیال میکنه که میخوام بنویسمش تا راحت بشم . اما باید به حضور سرور ارجمند عرض کنم که چی داداش؟ زرشک! از این خیال میالا نکن که اصلا حال و حوصلشو ندارم . تهدید میکنی ؟ اینو نیگا . منو از میگرن میترسونی؟ میخوای بیدارش کنی ؟ خوب بیدارش کن دور هم جمع باشیم خوش میگزره جون تو ...

 

 

چند سطر پایین تر :

.

.

هفته بعد روز مادر . از همین الان یک دنیا تبریک .

شده سرت در حال انفجار باشه ؟ من وقتی سرم در حال انفجار باشه این شکلی تخلیش میکنم.

بزار پسر خالم از مکه بیاد . یه حالی از تو بگیرم جوجه ...

اوه اوه راستی قضیه افتضاح دانشگاه آزاد زنجان رو شنیدین؟ نشنیدی؟ خوب میگی من چی کار کنم؟

یک هفته مانده به کنکور . از خودم که با کتاب زرد های کانون تو خونه امتحان میگیرم میفهمم که شک نکن من رتبه اول کنکور میارم . میگی نه؟ خوب راست میگی دیگه . دروغت کجا بود .

(جدی نگیرید میدونی یعنی چی؟ ) یعنی لطفااین پست را جدی نگیرید!

تو رو خدااین روز ها با من شوخی نکنید!

اون عکس هم نیازی به ترجمه نداشت . خیلی ساده و روون بود متنش!

زحمتش گردن خودتون لطفا. (فکر کنم این پست خیلی گنده شد)

+نگاشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 0:18 به دست خط فرشید |
روزی روزگاری! شاید!

چند سطر پایین تز:

.

.

خوب راست میگم دیگه ! روزی روزگاری ! شایدددددددددددددددددد

+نگاشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 19:21 به دست خط فرشید |
سالگرد
سی و یک سال بعد:

سمينار زن و شریعتی  برگزار می شود

سمينار زن و شریعتی برگزار می شود

 

به مناسبت سي و يكمين در گذشت دكتر علي شريعتي سمينار زن وشريعتي برگزارمي شود. اين مراسم روز چهارشنبه29 خرداد ماه ساعت 17-20 در حسينيه ارشاد برگزار خواهد شد. بنياد فرهنگي دكتر علي شريعتي ودفتر پزوهشهاي فرهنگي دكتر شريعتي اين مراسم را برگزار مي كنند.

------

دکتر شریعتی: .....

باور کن نمیدونم جلوی این اسم بزرگ چی باید نوشت.

چند روز پیش از یکی شنیدم که یکی از این احمق ها که تو کانال های ماهواره ای حرف میزنند (اسم یارو مشیری بوده...)  به دکتر توهین کرده. دلم میخواد .... هیچی بابا دلم هچی نمیخواد. این آدم ها حتی ارزش... رو هم ندارن .

آره داداش من . سی و یک سال بعد ...

خیلی دلم میخواست یه پست متفاوت بنویسم اما خوب نمیشه .

خلاصه فقط میدونم سی و یک سال گذشته...

 

+نگاشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 10:42 به دست خط فرشید |
روزی روزگاری! شاید!

چند سطر پایین تر :

.

.

وقتی نتونم حرف بزنم خوب اینجوری حرف میزنم :دی مگه نه؟

+نگاشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 16:32 به دست خط فرشید |
روزی روزگاری! شاید!
+نگاشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 0:12 به دست خط فرشید |
روزی روزگاری! شاید!

چند سطر پایین تر:

.

.

دست به فوتو شاپ میشویم؟! چرا ؟ چرا نداره که :دی واسه حال.

تقویم رو از دیوار کندم .

فکر کنم ۱۱ روز مونده به کنکور !

۲۰تیر پرواز به سوی اصفهان!

الکی خوش.حرف-دل.اینفو!!!!!!!!!!

+نگاشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 15:27 به دست خط فرشید |
شرمنده!

 

شرمنده !

کار به فوتو شاپ هم نکشید .

دست به دامن درخواستی شدم!

طاقت نیاوردم!

از چند سطر هم خبری نیست .

+نگاشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 0:30 به دست خط فرشید |
من قاراگون ؟!
  • سن یاریمن قاصدیسن ایلن سنه چای دمیشم
  • خیالینی گوندریبدیر بسکی من آخ وای دمیشم
  • آخی گجلر یاتمامشام من سنه لای لای دمیشم
  •  سن یاتالی من گوزومه اولدوزلاری سای دمیشم
  • هرکس سنه اولدوز دیه اوزوم سنه آی دمیشم
  • سنن سورا حیات من شیرین دسه زای دمیشم
  • هر گوزل دن بیر گول آلب سن گوزل تای دمیشم
  • سنین گون تک باتماغوی آی باتانا تای دمیشم
  • ایندی یایا قش دییرم سابق قشا یای دمیشم
  • گاه تویووی یاد سالب من دلی نای نای دمیشم
  • سونرا گینه یاس باتب آغلاری های های دمیشم
  •  عمر سورن من قاراگون آخ دمیشم وای دمیشم

    استاد شهریار

  •  

    چند سطر پایین تر:

    .

    .

    یعنی من فردای کنکور رو میبینم ؟

    ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

    +نگاشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 23:49 به دست خط فرشید |
    از عنوان شرمنده ام!
    ابري نيست .
    بادي نيست.
    مي نشينم لب حوض:
    گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
    پاكي خوشه زيست.

    مادرم ريحان مي چيند.
    نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
    رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.

    نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
    نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
    پشت لبخندي پنهان هر چيز.
    روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
    چيزهايي هست ، كه نمي دانم.
    مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
    مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
    راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
    من پرواز نورم و شن
    و پر از دار و درخت.
    پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
    پرم از سايه برگي در آب:
    چه درونم تنهاست.

    --------------------

    اهل كاشانم
    روزگارم بد نيست.
    تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
    مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
    دوستاني ، بهتر از آب روان.

    و خدايي كه در اين نزديكي است:
    لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
    روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

    من مسلمانم.
    قبله ام يك گل سرخ.
    جانمازم چشمه، مهرم نور.
    دشت سجاده من.
    من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
    در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
    سنگ از پشت نمازم پيداست:
    همه ذرات نمازم متبلور شده است.
    من نمازم را وقتي مي خوانم
    كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
    من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
    پي "قد قامت" موج.

    كعبه ام بر لب آب ،
    كعبه ام زير اقاقي هاست.
    كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

    "حجر الاسود" من روشني باغچه است.

    اهل كاشانم.
    پيشه ام نقاشي است:

    ادامه شعر را در اینجا بخوانید.

     

    چند سطر پایین تر:

    .

    .

    لازم اسم شاعر رو بگم؟

    +نگاشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 10:21 به دست خط فرشید |
    مردم من ؟!

    نمیدونم چرا ولی میتونه از دید جامعه شناسی خیلی دلایل منطقی داشته باشه !

    ولی بازم آخه چرا ؟ چرا این مردم بایداز فرهنگ و سنت های خودشون دست بردارن و روی فرهنگ و سنت هایی که به جرات میشه گفت هیچ ریشه ای ندارن دست بزارن! چرا باید طرز حرف زدن هاشون نوع لباس پوشیدن هاشون حالت موهاشون طرز چیدمان خونه هاشون و... به یک باره تغییر کنه ؟ چرا؟!

    چند روز پیش رفته بودم در یکی از این آهنگری های قدیمی که پایه صندلیم رو برام درست کنه . جمعشون جمع بود مرد آهنگر با چند تا از دوستانش تو مغازه مشغول صحبت بودن . دیدم یکی از پیر مرد ها بعد از اینکه من با صاحب مغازه صحبتم رو کرده بودم با تعجب به من نگاه میکرد . تا اومدم حرفی بزنم خودش شروع به صحبت کرد. دلیل تعجبش از این بود که من با آهنگر آذری حرف زده بودم!

    بعداز کلی تحسین و تمجید یکی دیگشون گفت که همیشه به بچه هاش توصیه میکنه که همیشه به زبان مادریشون حرف بزنن. . .

    من که داشتم از مغازه خارج میشدم تازه بحثشون گرم شده بود!

     

    چند سطر پایین تر :

    .

    .

    اصلا خیال بحث ندارم چون کلی جا واسه بحث داره . آخر هم به هیچ نتیجه ای نمیرسیم . این فقط یه سوال که تو ذهن من مدت هاست شکل گرفته . چرا!

    گذشته از همه این حرف ها قراره انشاالله بعد از انتحانات و کنکور باز هم ابهر- نیوز

    راه بیوفته .کلی خوشحال شدیمممممممممممم

    به خودم که اومدم دیدم با اسپری آبی رو دیوار نوشتم " Love Less "

    اونشب که تو چراغ خاموش مسئولین استان داشتن حرف میزدن نمیدونستم باید زار زار گریه کنم یا از خنده روده بر بشم . تا اینکه با عزیزی شهردار (فرماندار خودمون بابا :دی ) تماس گرفت از طرز حرف زدنش معلوم بود یه چیز حالیشه طرف ! بعدش هم که اعلایی صحبت کرد . خلاصه حسابی عوض اون دو نفر قبلی رو در اومدن .

    ناسلامتی بچه ابهررودن جفتشونم،شهردار؛مدیر کل...

     

    +نگاشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 10:13 به دست خط فرشید |
    باور کنن دیگر نوشتن هم دردی را دوا نمیکند...
     این تصویر یه دست نوشته از صادق هدایت که صفحه اول سایتش گذاشتن. شاید همه خونده باشیدش ولی باز هم ارزش خوندن داره :

    +نگاشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 10:10 به دست خط فرشید |
    خوب یا بد همینیه که هست!

    اینجوریش رو ندیده بودیم که دیدیم ! از اون خواب ها بودشااااا. صبح که از خواب پاشدم حس خوب اون رویا و حس بد اینکه از خواب بیدار شدم و بقیش پر پر یه حالت بد فرم آورده بود تو چهرم . هر کاری کردم یادم نیومد چه خوابی دیده بودم ، فقط یه حس دلنشین ولی بد ، تو دلم داشت با روده های گرامی دست پنجه نرم میکرد.

    با اون ترمز محکمی که اونشب جلوی موتوسوار زده بودم یکم خیالم راحت شده بود که لاقل یکم ترمز ها خوبن .سرعت ، ترافیک ، عجله ، پس این چرا وسط خیابون وایساد یهو؟! معکوس، خط ترمز، دود ، تق ق ق. خوب خدا رو شکر چیزی نشده حاجی. تو نمیخوای پیاده شی؟ یه تلق دیگه . خودت زحمتش رو بکش. دیگه وسط خیابون واینستیا ! باشه ؟ آفرین . ما که رفتیم .

    از پایین دره که بالا رو نگاه میکنی منظرش از اینکه از بالا پایین رو نگاه کنی بهتره.

    ببین انگاری از بغل آبشار یه راه اسونتر واسه پایین اومدن بوده ها! انگار اگرم راه اسونی وجود داشته باشه ما همیشه باید سخته رو انتخاب کنیم . سرنوشت دیگه!!!

    کاش میشد منم با این آب روون میرفتم تا پشت سد تا ایندفه از ارتفاع خیلی بیشتر نسبت به این آبشار کوچیک بریزم روی سر زمین!

    ساعت 5.5 صبح . خانم مثل اینکه سرمم تموم شده لطف میکنید بازش کنید . بله .چند دقیقه استراحت کنید . بعد میتونید تشریف ببرید. مرسی . خدا نگهدار . با یکم سرگیجه به طرف خونه راه میوفتم ...

    .

    .

    چند سطر پایین تر:

    خدا رحم کرد چیزی نشد و وگرنه جفت ماشینا داغون بود !

    صد دفعه به تو نگفتم از در دیوار کوه و دره بالا پایین نکن!

    انتظار فرج از نیمه خرداد کشم.

    کجای کاری؟ سه روز گذشته!

    تو چرا گیر دادی به آب ، بچه؟

    اعصاب؟ راه نرو روش خوب.

    تو این پست عکس بی عکس.

    ته لیوان رو که نگاه کنی دیگه نسکافه ای واسه میل کردن موجود نخواهد بود.

    گذشته از همه اینها کاش میشد سرنوشت را از سر  نوشت!

    +نگاشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 11:51 به دست خط فرشید |
    انگار نه انگار!
    از میونشون که رد مشی یاد بچگیای خودت میفتی که وقتی ماشین از وسط به اصطلاح زمین فوتبالتون میگذشت زیر لب فحش میدادی و قر میزدی. تازه باید حواست باشه یه موقع با توپشون محکم زدن به ماشین اعتراض هم نکنی ! اخه نا سلامتی اونا بچه ان و تو مثلا بزرگ شدی!

    یه چند تایشون (البته از جنس دختر) کنار کوچه بی سر و صدا لی لی بازی میکنن . آخه اونا دخترن!

    راستی بپا نپرن جلوی ماشینت ...

    اونقدر محکم قدم برمیداریکه حتی خاک کف جاده هم اعتراضش رو با گرد و خاک کردن اعلام میکنه.

    جراتش رو نداری. جرات داری  حرست رو روی اون شاخه درخت خالیکن و با تمام توانت اونو بکش و ول کن . اون موقعست که یه سیلی آبدار از برگشتش نصیبت خواهد شد . دیدی جراتشو نداری!

    چرا گیر دادی به امار قطار ؟ میخوای زاغ سیاش رو چوب بزنی تا موقع رفتن واسه اعتراض هم که شده یه چند تا سنگ طرفش پرت کنی که آهای! کجا میبریش ؟! من هنوز ندیدمش!

    بعد از رفتنش دویدن دیگه فایده ای نداره. خسته که میشی میشینی کناراین جوب اب . در حال حاضر با توجه به اون قضیه چند فرسخی که گفتم جز این جوب کسی نیست که باهاش درد دل کنی!

    میدونی چیش خوبه؟ اینکه ساکن نیست.هرچی میگی با خودش میبره .به کجا خودمم نمیدونم. 

    شاید به اعماق وجودش. یه جایی تو دل زمین !

    آخ حواسم نبود . این آب میره به مزرعه. شاید یه مزرعه گل. اونقت با این حرف هایی که من بهش زدم کلی دپ شده. بیچاره اون گل هایی که قراره این اب رو نوش جان کنن. شک نکن همون گل ها میرن واسه به دست اوردن دلی که یه روز با یه کلوخ گنده(دقت کردی؟ سنگ نهااااا کلوخ!)شکسته شدن.پس خیال کردی ثمره درد دل من با این اب چیه؟

     آره اینجا یه روستاست که دیگه کم کم داره قاتیه شهرمیشه!

    راستی الان پاییز.پس در نتیجه گلی در کار نیست!

    پ.ن:

    فکر کنم این یه دست نوشته بیشترنیست.

    +نگاشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 1:37 به دست خط فرشید |
    هیچی نمونده!
    نه از کامنت خبری هست نه از آپ کردن!

    همه جا ساکت!

    جز یه سایه بالای سرم چیزی حس نمیکنم!

    کافیه نگاهی به دور رو برم بندازم تا ببینم هیچ کس این نزدیکیا نیست!

    آره تو اینجور موارد وقتی تنها باشی تا چند فرسخی هم هیچ نمونه بارزی از یک موجود زنده مشاهده نمیکنی !

    +نگاشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 1:17 به دست خط فرشید |
    چشم دل باز کن که جان بینی...آن چه نادیدنیست آن بینی

     

     

    آخرین باری که دیده بودمش خیلی بچه تر از الانا که مثلا بزرگ شدم بود .

    اصلا چهرش یادم نبود فقط یه چیزایی از تسبیحش یادم ...

    داداش که تو بیمارستان بستری بود بهش گفته بود تو هفته بعد دوشنبه عصر مرخص میشی. دوشنبه عصر داداش مرخص شد...  

    از کتاب خونه که برگشتم خونه مامان گفت حاج عمو اینا فردا میان تازه شب هم اینجا میونن (بابا چتر باز...) اه ! اصلا حس مهمون نیست .اینا هم وقت گیر اوردنا ...

    راستی حاج اصغر آقا رو هم میارن...

    احسان: کجایی فرشید بیا میدون توحید دنبالون راه رو بلد نیستیم !!!

    با همشون که سلام علیک کردم سراغ حاج اصغر آقا رو گرفتم دیدم نشسته تو ماشین . نزدیک که شدم یه چند لحظه مات مونده بودم ... با صداش به خودمم اومدم ...

    آقا فرسید بیا جلو بیبنمت بابا جان ...

    خداجون !!! کافی بود فقط چند ثانیه تو چشماش نگاه کنی از پشت شیشه های عینکش  خیلی حرف واسه گفتن داشت ...

    خواست بره وضو بگیره پیش خودم گفتم کو تا نماز حالا که دیدم احسان دستش رو گرفته داره میبرتش ! یعنی اینقدر ناتواش شده بود؟

    حاج عمو که دید دارم تا تعجب نگاه میکنم گفت حاجی یه دو سه سالی میشه که به خاطر دیابت بینایش رو از دست داده ...

    چی؟ مگه میشه ؟ پس این عینک ...این چشمها... اصلا باورم نمیشد من که یه نصف روز کامل رو باهاش بودم متوجه نشده بودم!!!

    تو باغ اینقدر قدم زد که من خسته شدم مثل یه جوون داشت نرمش میکرد (دیابت کشک چیه بابا!!!!!!!!!!!!!)

    همینطور که میرفت یه سنگ اومد زیر پاش تا اومدم صداش کنم گفتم خورد زمین باور کن اگه زیره پای من رفته بود با مغز میرفتم تو جوب ولی انگار پاش رو رو یه تیکه پنبه گذاشت و رد شد ...

    حاج اصغر آقا وایسا من خسته شدم ...

    لحن حرف زدنش با همه فرق میکرد جوری حرف میزد که غیر ممکن من تا آخر عمر فراوشش کنم...

    یه دفه که تا موتور اب بردمش دیگه نذاشت باهاش برم بقیش رو تنهایی میرفت...

     آقا فکر نکنم به نماز اول وقت برسیم . میرسیم بابا جان میرسیم . 8.30 راه افتادیم . تو خونه بعد از اینکه وضو گرفت دیدم تازه داره صدای اذان میاد ...

    فرشید . کجایی بابا . دیدی رسیدیم...

    رفتم تو تراس فکم چسبید به سقف...

    یه 1.5 2 متری میشد . حاج اصغر آقا اینو از مکه خریدین ؟  نه بابا جان خودم سرهمش کردم...

    پس از دعای همین تسبیح بود که داداش رو  اون دوشنبه عصر مرخص کرده بود ...

    دونه های برنج رو که از بشقاب برمیداشت انگار داره نقطه نقطه بشقاب رو میبینه ...

    دکتر ها گفتن فقط تاریکی و روشنایی رو حس میکنه...

    انسلینش رو که زد اومد نشست پیشه ما. اینقدری از حافظ و سعدی و فردوسی میدونست که من همون قضیه فک برام اتفاق افتاد .

    هر کس دیگه ای بود تا حالا دق کرده بود . اونم بدون بچه که عصای دستش باشه ... عصای دست  حاجی تسبیحش بود ...ایمان . . .

     از خواب که پریدم دیدم یه زمزمه ای به گوش میرسه...

    ساعت رو نگاه کردم 2.5 بود . حاج عمو گفته بود شب ها 2 ساعت بیشتر نمیخوابه...

    پشت در اتاق ایستاده بودم گوش میدادم

    جز صدای نجوا هیچ چیز دیگه ای نبود

    شاید داشت از اون دعا ها که به کسی نمیگه میخوند...

     

    این مرد یه فرشتست که بال هاش رو چیدن ...

     

     

    +نگاشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 12:11 به دست خط فرشید |
    زلزله
    آره ! امروز اینجا زلزله اومد!

    دو رکعت نماز آیات داشت...

    دروغ چرا . یکم ترسیدم ...

    ولی انگار نه تنها تو شهر کوچیک ما بلکه تو شهر دل یکی از دوستای خودم هم بد جوری زلزله اومده...

    کاش میتونست از زیر خسارت های بعد از اون جون سالم به در ببره کاش...

    دیشب شنیدم یکی که دورادور میشناختمش رگشو زده اونم به خاطر...

    نه انگار همه جا داره زلزله میاد

    الهی...

    آمین.

    +نگاشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 0:36 به دست خط فرشید |
    بیچاره پرینتر...
    بیچاره پرینتر پدرش در اومد 

     

    من باز چشم حمید رو دور دیدم ...

    یکی نیست به من بگه برای چی اینا رو چاپ میکنی آخه...

    اگه یکی ببینه چی؟

    یادگاری؟

    مامان گیر داده بوده واسه چی باز رفتم پرینتر حمید رو گرفتم؟؟؟؟؟

    چی بگم بهش؟

    +نگاشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 16:12 به دست خط فرشید |
    . . . یکم حرف واسه گفتن . . .

    از یه عکس خوشت اومده و چیزی نمیتونی بگی !

    یه کامنت افتخاری داری و تو پوست خودت نمیگنجی!

    یه پست داری که غیر قابل نمایش!

    ۳۲ روز مونده به کنکور اونقت .. کتاب خوندی !

    هر روز از یه ... دور میشی!

    هر روز به یه ... نزدیک میشی!

    به خاطر اینکه .. در حقت لطف کرده ذوق میکنی!

    حالم گرفتست از اینکه ابهر نیوز تعطیل!

    ا چه جالب یه لینک جدید...

    ساعت رو که نگاه مینم دیگه تعجب نمیکنم!

    هه! چه آرشیو موضوعی جالبی . وقتی بازش میکنم خالیه....

    +نگاشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 9:53 به دست خط فرشید |
    تا حالا شده؟؟؟؟؟

    تا حالا شده قاتی کنی؟

    تا حالا شده یه چیزی رو بخونی اونوقت اونقدر گیج باشی که نفهمی مخاطب نویسنده کی بوده؟

    اون چیزیایی که به تو مربوط نیست رو به خودت بگیری و اون چیزایی که با تو در ارتباط رو از فرط گیجی نفهمی؟

    تا حالا شده کسی تو چشمات نگاه کنه بگه ازت متنفرم؟

    تا حالا شده بخوای حرف بزنی اما صدات در نیاد اونوقت بخوای داد بزنی؟

    تا حالا شده الکی خوش باشی؟

    تا حلا شده عزیز ترین کست ازت چیزی بخواد اما نتونی خواستش رو اجابت کنی؟

    تا حالا شده بزرگ ترین تصمیم زندگیت رو بگیری اما تو یه لحظه همه چیز با یک کلمه تموم بشه؟

    تا حالا شده احساس گیجی کنی؟

    تا شده بخوای گریه کنی اما اشکی وجود نداشته باشه برای ریختن چون قبلا اونقدر ریختی که چشمه اش خشک شده !!!!

    تا حالا شده کسی منظورت رو از حرف زدن نفهمه ؟

    تا حالا شده کسی رو نتونی درک کنی؟

    اصلا خودت تا حالا کسی رو درک کردی؟

    تا حالا شده کسی رو اون بالا تو اوج آسمون ببینی اونوقت خودت تو نقطه صفر روی زمین باشی؟

    تا حالا شده الکی به چیزی که اصلا روحت ازش خبر نداره متهم بشی ؟

    تا حالا شده یه نفر دو تا انتخاب داشته داشته باشه اما تو گزینه ای باشی که تیک نخورده؟

    تا حالا شده بخوای از اون  ته تهای دلت یه حرفهایی رو بزنی اما نتونی؟

    تا حالا شده بخوای به  یه نفر یه چیز خاص رو بگی اما نتونی؟

    تا حالا شده یه نفر حرف های خودت رو بعد از چند ماه با چوماق بکوبه تو سر خودت ؟

    تا حالا شده یه نفر پیدا شه هر چی دلش میخواد بهت بگه بعد با یه عذرخواهی ساده از کنارت رد بشه؟

    تا حالا شده بخوای سکوت کنی اما نتونی ؟

    تا حالا شده بخوای بمیری اما نتونی ؟

    تا حالا شده کسی که بهش از چشمات بیشتر اعتماد داری...

    تا حال شده کسی که حاضر بود یه روزی جونشو بده برات ...

    تا حالا شده بدبختی رو با دست هات لمس کنی ؟ خوشبختی رو چی؟

    تا حالا شده بین عشق و هوس له بشی؟

    تا حالا شده کسی با تریلر از رو غرورت رد بشه ؟

    تا حالا احساس دیونگی و تجربه کردی ؟

    تا حالا نزدیک مرگ شدی؟

    تا حالا زندگی کردی ؟

    تا حالا کسی ازت پرسیده عشق یعنی چی؟

    تا حالا شده . . . .

    تا حالا خدا رو فراموش کردی ؟

    پ.ن :

    وقتی پ.ن نداشته باشی این شکلی میشه

    +نگاشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 11:12 به دست خط فرشید |