تبليغاتX
. . . تمام حرف های من . . .

. . . تمام حرف های من . . .

!..::×زندگی شوق رسیدن به همان فرداییست ک نخواهد آمد×::..!

سلامتی هر چی نامرد یه صلوات بلند ختم کن!

 

+نگاشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 12:27 به دست خط فرشید |
کیک میل میکنیم !

نمیودنم کی بود این وقت شب آخه!

 ساعت ۳  به خدا!!!!!!!!!!!!!!! من باید برای سحری پاشمممممممممممممممممممم

گیر داده بود هی خوش امد میگفت . آخر سر از خواب پروند ما رو .

میگفت خوش اومدید .

نفهمیدم منظورش چی بود .

اگر تو هم درگیر کاغذ بازی های دانشگاه و ثبت و نام و هزار جور کوفت و زهر مار دیگه بودی

 نمیفهمیدی  خوب!

چشمم به تقویم روی میز  که افتاد دیدم رو ۲۵ یعنی آخرین روز ثبت نام . گفتم خوب این تبریک و

 خوش امد داره؟

یگ برگ که اومدم جلو تا بشه امروز دیدم ا ا ا ا ا شد ۲۶/۶/۸۷ یادم افتاد بلههههههههههههههههه

امروز سالروز خجسته و گرامی ورود ما به ۱۹ گرانقدر میباشد

تو ویترین مغازه یه کیک دیدما به اخوی محترم کلی ... نثار کردم( هیچی روش ننوشته بود

به خدا ) که چرا وسط ماه رمضونی سفارش کیک قبول کرده ! نیس کار خیلی کمه! اینم روش!

الان میفهمم چی بود قضیه  بابا چرا امروز خودش هم رفته بود کارگاه اون هم به مدت زمان بسیار

بسیار طولانی !!!!

چه حالی بده کیک تولدی که بابات درستش کرده باشه ( از مزیت های جوجه قناد بودن

 هاااااااااااا) از آنجایی که از چند ساعت دیگه مورد لطف و عنایت همه دوستان قرار خواهیم گرفت به

وسیله همین تریبون (  ) از  همه دوستان کمال تشکر و قدر دانی رو دارم  

.

.

.

آخر و اول نداره که . دلم میخواد اینا هم تو پست باشه اما چون حال نمیده وسط متن بیارم اینجا

مینویسم:

مرسییییییییییییییییییییی

(کی ؟من؟بامنی؟من دارم عقده شکلک گذاشتن رو خالی میکنم؟ کی؟من؟ خیلی بی تربیتی!)

تیونر ماست وانتد رو ش دانلود کرده بود کلی حال داد !

فردا قصد عظیمت به خارج از شهر رو دارم : دی (با کی ؟ اگر موفق بشی باهام تماس بگیری

شاید بگم بهت.  شاید!)

تولم مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

-----------------------------------------------

تا که بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته بودند و بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چو هست

نه در آن وقتکه اقبال شکست!

-----------------------------

بی ربط!

 

 

+نگاشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 2:59 به دست خط فرشید |
بازی میکنیم...
● 10 تا کار یا چیزی که دوست دارم:

 

۱ - شنا   يا بهتر بگم كلا با آب خيلي حال ميكنم .

۲- رنگ آبي

۳- جنگل + شمال + دريا = خيلي دوست دارم

۴- وقتي اعصابم خورد باشه رانندگي زير بارون رو خيلي

 دوست دارم (پياده خيس ميشم آخه)

۵- قدم زدن تو بينارود رو با يه دنيا عوض نميكنم (بينارود =

 يه منطقه توابهررود)

۶- ماست وانتد + آندر گراند = عشق من

۷- سكوت = در مواقع ضروري تنها چيزي كه ميتونه منو آروم كنه

۸- سهراب + صادق هدايت + فروغ = ميخونم

۹- قرمه سبزی + ماکارونی+ بستنی + فالوده ( ترجیحا بستنی

 رو از خود دستگاه بستنی برمیدارم قبل از اینکه کاملا یخ بزنه :دی )

۱۰-  زمستون + برف بازی + شب عید + عیدی

۱۱ - فکر کنم شد ۱۰ تا تازه یکم هم بیشتر  حیف تموم شد

۱۲- ...

 

  ● 10 تا کار یا چیزی که بدم میاد(ناراحتم میکنه):

 

۱- لوبیا پلو...

۲- ترهم

۳- اینکه فکر کنم توی یه جمعی نباید باشم ولی هستم

۴- آدم نامرد

۵- بوقققققققققققق طرف نشسته تو ماشین هی بوق میزنه

خوب گمشو پایین (آخ ببخشید ) خوب تشریف ببر پایین صداش کن دیگه

۶- از اینکه توسط تلفن سر کار رفته باشم (اونم توسط بعضی ها..) اگه

دستم بهت برسهههههه

۷- تو ماست وانتد تو صدم ثانیه ببازم با باستد بشم (اه اه اه ....)

۸- از این تیپ های عجق وجق هم حالم بهم میخوره( فرق نمیکنه چه پسر

 چه دختر)

۹- آدم دو رو...

۱۰- تو ۳۰ کیلومتری شهر پنچر بشی(جاده فرعی) بیای پایین ببنی زاپاس

داری ولی جک نداری(نمیدونین آخ که چه کیفی داره ...)

۱۱- بازم که ۱۰تا پر شد  کاش شماره نمیذاشتم...

۱۲- (تقلب میکنیمممم) تخفیف گرفتن + چونه زدن....

 

 ● اگه 24 ساعت به پایان عمرم مونده باشه چه می کنم؟

ساعت     ۰۰ : ۰۰

۴ ساعت اول به شنا اختصاص داره . اصلا شک نکن . اقدام بعدی چک کردن

کامنت های بلاگ و آپ کردن . به مامان  میگم واسه ناهار ماکارونی بپزه

 برام.از سیل عظیم دوستان دیدن میکنم .( فقط با دوستان چند ساعتی رو

 میخندم تا ناهار بشه) جز ۲ تاشون به کس دیگه ای رو بغل نمیکنم ونمیگم

 قرار بمیرم(  دور از جون )  ازیه نفر باید حلالیت بگیرم . آخه سال اول

دبیرستان که بودم روزی ببین ۱۵ تا ۲۰ تا پس گردنی ازم میخورد... بعد

 صرف ناهار با بابا اون جاهایی رو که دلم میخواد میرم . دستور پخت قرمه

سبزی رو هم برای شام میدم . فکر کنم الان دیگه ساعت  ۳:۰۰  شده

باشه !با شایان میرم بیناری اونم با ۵۰۴ بابم که شاکی بشه چرا گلیش

کردم :دی

به چند تا از بر و بچ فمیلی زنگ میزنم و اذیتشون میکنم !

میرم سر خاک ...

یه سر به حاج آقا اینا(پدر بزرگم)  میزنم ...

ساعت دیگه هفت شده (بابا شهر ما کوچیکه خوب ترافیک نداره که ۲ ۳

ساعت توش گیر کنم )

میرم کافی نت پیشه ح آف چک میکنم و کامنت هام رو میخونم . بلاگم رو

حذف میکنم .

۸ شام رو میل میکنم بعد از دل و قلوه گرفتن با مامان ساعت  دیگه ۱۰

شده .

شک نکن میرم شنا...

ساعت ۰۰:۰۰

 

 5 دقیقه ی اولی که به اینترنت وصل می شم چه می کنم؟

جی میلم رو چک میکنم - کامنت هام رو میخونم - آف چک میکنم ـ تو

مدریت بلاگ وبلاگ های به روز شده دوستان رو نگاه میکنم - دی سی

میشم - بس دیگه!

 هله هوله ی مورد علاقهء من چیه؟

قره قوروت - لواشک آلو- تمر هندیییییییییییییییییییییی

شکلات تخته ای...

فالوده با آبلیموی زیاد - بستنی - دلستر با طعم میوه های استوایی...

اینکه من دیر دعوت شدم هیچ ربطیبه من نداره . ممکنه دو سه تا از اسم

 ها تکراری باشه

: دی

۱۰ نفر دعوتن :

مهدی"  و چه زود پاییز در افکارت ریشه کرد... "

محمد " این خانه سیاه است "

حمید " انفرادي بند صفر هفت "

میلاد " به من چه وبلاگش رو پاک کرده خوب "

صبا   " ناگفته های دل "


شیما " . . . . غربت ثانیه ها . . . . "

آقا مهدی " هامون " 

Emma  "  فریادٍ عشق  "

عاطفه" دورم از تو اما با تو لحظه هارو زنده هستم "

حامد   " نیم نگاهی از ديار ابهر "

.

.

این مطلب ته نوشت پی نوشت دست نوشت یا چند سطر پایین تری ندارد ...

 

+نگاشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 3:0 به دست خط فرشید |
به درک!

آیا مقصودم نوشتن وصیت نامه است ؟ هرگز ! چون نه مال

 دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد ،

 وانگهی چه چیزی روی زمین میتواند برایم کوچکترین

 ارزش را داشته باشد ؟ آنچه که زندگی بوده است از دست

 داده ام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من

 رفتم ، به درک ، میخواه دکسی کاغذ پاره های مرا بخواند

 میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند! من فقط برای این احتیاج

 به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده مینویسم. من محتاجم

 ، بیش از پیش محتاجم که افکارخودم را به موجود خیالی خودم

، به سایه خودم ارتباط بدهم این سایه شومی که جلو روشنایی

 پیه سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که انچه مینویسم

 به دقت میوخاند و میبلعد ، این سایه حتما بهتر از من میفهمد !

فقط با سایه خودم خوب میتوانم حرف بزنم ، اوست که مرا وادا

ر به حرف زدن میکند ، فقط او میتواند مرا بشناسد او حتما میفهمد ...

.

.

پ. ن :

چند سطر از بوف کور- صادق هدایت

+نگاشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 16:31 به دست خط فرشید |
به به! به به!
راه حل بهتری برای خفه کردن sub woofer سراغ

 داری؟

جوراب هم چیزخوبیه ها!

+نگاشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 14:37 به دست خط فرشید |
چه شوخي شوخي ۶ماه از سال گذشت!

انگار همين ديروز لحظه سال تحويل بود اما همين الان لحظه افطار!

جدي جدي نيمه شعبان گذشت و پشت سرش هم ماه رمضون پيداش شد !

شوخي شوخي رتبه ها رو كه اعلام كردن هيچ ! نتايج  نهايي رو هم پريروز و امروز دادن!

ولي خداييش اين ماه هم واسه خودش عجب حال و هوايي داره!

نه انگار جدي جدي بايد برم سره سفره افطاري!

.

.

چند سطر پايين تر :

۱- از دوستان خبر رسيد...

۲- خيال ميكنه چون روزه ام موسيقي گوش نميكنم . اي دل غافل...

۳- من گرسنمهههههههههههههههههههههههههههههههههههه

+نگاشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 19:55 به دست خط فرشید |
coffee!

+نگاشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 18:30 به دست خط فرشید |
گل...

 

ميگفت من تا حالا به هر كي گل دادم ، گل يخ بوده...

+نگاشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 17:15 به دست خط فرشید |
آره و اينا؟؟؟

بعد از به دنيا اومدنش يه اسم خيلي خوشگل روش گذاشتن...

كم كم بزرگ ميشد .

پدر دنبال مشغله ي خودش مادر هم همينطور ...

شايد به خاطر اينكه پدر و مادرش هردو شاغل بودن خيلي ها فكر ميكردن بهش كم توجهي ميشه ولي اينطور نبود ...

شايد به همين خاطر بود كه با بزرگتر شدنش به بقيه ثابت كرد كه از هم سن و سالاي خودش بهتر و بيشتر محيط اطرافش رو درك ميكنه ... 

شايد فقط تنها بود /شايد بهش توجه ميشد /اما راه درستش اين نبود / شايد هم من اشتباه ميكنم...

تا چشم باز كرد عاشق شده بود / به وصال رسيده بود / و حالا نوبت فراق بود/

سرنوشت منتظر بود تا يه اشتباه كوچيك ازش سر بزنه تا معناي لذت واقعي زندگي رو بهش بچشونه ...

خيلي ها تو زندگيش اومدن و رفتن  اما اين يكي بعد از اومدنش يه چيز ديگه با خودش آورد . با خودش

آورد اما اين شخصيت خوشگل قصه ما با اشتبا هاتي كه نميدونم دليلش چي بود( شايدم ميدونم اما

 دلم نيمخواد  باورشون كنم) خيلي ساده از دست دادش . من ميگم ساده ولي تو بخون ...

خيلي بيشتر از اون چيزي كه فكرش رو ميكرد اون آدم ها كه حالا همشون محو شده بودن رو زندگيش رد

 پا به جا گذاشته بودن...

حالا فقط سعي ميكنه / رنده باشه/خوش بگزرونه/زندگي كنه/دوست داشته باشه/...

اون شهر ديگه جاي زندگي نبود . شخصيت خوشگل قصه ما حالا بايد شهر خودش رو ترك ميكرد...

.

.

چند سطر پايين تر:

برداشت آزاد + خيلي جدي نگيرين لطفا!

+نگاشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 17:9 به دست خط فرشید |
هشششتم!!!
من هستم !

ولي چون پاييز در راه ، در ها رو بستم !

+نگاشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 12:27 به دست خط فرشید |