گاهی اوقات خیلی خوبه که آدم(!) خیلی چیز ها رو ندونه!
مثلا... مثلا نداره که! خوب اونایی که نباید بدونی رو ندونی بهتره!
.
.
.
خرسی!!!
.
.
.
...
ذره ای احساس
دانه ی برف
گوشه ای از دشت
بر فراز قله ها
صفحه ای از کتاب زندگی
چکه ای از محبت ها
لحظه ای از غم
همه را با هم
به لحظه ای از لبخند تو نمیبخشم ...
با نیاز زندگی کنار می آیم . شاید قدر حرمت ناشکسته ای که میدانم روزی به قدرت همان دستان
کوچک روی تکه تکه سنگ فرش های دلم فرو خواهد ریخت
نصفه موند . همین...
تو این چندروز هی خبر بد !!!
اول که خبر فوت آقای مسگری...
دومی هم که دنیا رو رو سرم خراب کرد !
از دوران بچگی میشناختمش ، نمیدونم براش چه اتفقی افتاده که به این روز در اومده !
تا با چشم خودم نبینم باور نمیکنم . میگفت...
گفتم باید ببینم بعد باور کنم ...
چرا ؟ چرا تو این ها گیر واگیر باید این شکلی بشه ؟
به جرات میتونم بگم انتظار هر خبری رو داشتم به جز این!
حالا این وسط هم خاتمی خودشو کاندید اعلام کرده ، نمیدونم باید خوشحال باشم
از اینکه برگشته یا ناراحت از اینکه در آینده چه اتفاق ناخوشآیندی اتفاق میوفته!
.
.
.
تا بعد از امتحانات رسما مخ تعطیل! "یکی نیس بگه همینجوریش هم..."
سومی میتونست بد تر از این هم باشه!!! خدا رو شکر امروز صبح مرخصش کردن . حالش خوبه.


